۱۳۸۷/۰۵/۲۸

تنهایی


در سکوت تنهاییم فکرم در کوچه پس کوچه های خاطره گم شد .
به دنبال خاطرات تلخ و شیرین گذشته
خاطراتی که بدون آنکه مجالی دهد عشق را تحت تکلم خویش در آورده است .
در این سکوت مانده ام چه بگویم
بغض زبانم را چون بار گناهانم سنگین کرده و قدرت تکلم را از من ربوده است.
آری دوست عزیز: صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
آنان که در هر گوشه ای در این شهر خراب آباد پنهان شده اند تا با دشنه ای خونین به قلب ما بکوبند .
آری آنان دشمن انسانیت هستند.
آنان که نان میخورند و سفره را پاره پاره میکنند
نمک را میخورند و نمکدان را میشکنند .
آری آنان گرگانی هستند در آستین میش.
نمیدانم فانوس داغتان را بر ورق کدام ستاره بیاویزم .
نمیدانم شرح فراغتان را بر سر کدام کلام بنشانم که واژه هایم خسته اند
نمیدانم بر سر کدام کوچه ی بی سامانی نوحه غم بخوانم که واژه هایم خسته اند.
بر هر مژه آویختم از اشک چراغی تا گم نکند غم ره کاشانه ما را .

برچسب‌ها:

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی





Powered by WebGozar

بنر 240 * 120 تکی